
تنهایی را دوست دارمبی دعوت می آید بی منت می ماندبی خبر نمی رود...
ادامه مطلب
سراب این درد تنهاییوقتی که میکنی با خاطرم بازیسراغی از دل داغونم نگیربدون هستش دنبال راه واسه رهایی...
ادامه مطلب
چقدر این صدا برایم آشناستصدای هق هق گریه آسمان را می گویمصدای بارش باران را بارها آن را از اعماق وجودم شنیده امصدایی است که رنگ تنهایی دارد و بوی فراق و درد دوری میدهد...
ادامه مطلب
معلمکمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید ، مثالی می زنم، دو مرد – پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟ هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه! معلم گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟ متن کامل در ادامه مطلب......
ادامه مطلب
معلمکمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید ، مثالی می زنم، دو مرد – پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟ هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه! معلم گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟ متن کامل در ادامه مطلب......
ادامه مطلب
یه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و در ساحل دریا چادر می زنند و در داخل چادر می خوابند... نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار می کنه بعد ازش می پرسه: واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای می گیری؟ واتسن هم شروع میکنه به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر کوچیک به نظر می رسند و در سایر ستارگان هم ممکن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در کرات دیگر زندگی می کنند... که در اینجا هلمز میگه: واتسن عزیز اولین نتیجه ای که باید می گرفتی اینه که: چادر مارو دزدیدند!...
ادامه مطلب