خرید بک لینک

یه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و در ساحل دریا چادر می زنند و در داخل چادر می خوابند...

نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار می کنه بعد ازش می پرسه:

واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای می گیری؟

واتسن هم شروع میکنه به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر کوچیک به نظر می رسند و در سایر ستارگان هم ممکن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در کرات دیگر زندگی می کنند...

که در اینجا هلمز میگه: واتسن عزیز

اولین نتیجه ای که باید می گرفتی اینه که: چادر مارو دزدیدند!

برچسب: داستان کوتاه شرلوک هلمز,داستان کوتاه شرلوک هولمز,داستانهای کوتاه شرلوک هلمز,داستان های کوتاه شرلوک هولمز,دانلود داستان کوتاه شرلوک هولمز,دانلود داستان های کوتاه شرلوک هولمز,دانلود داستان کوتاه شرلوک هلمز,داستان کوتاه از شرلوک هلمز,یک داستان کوتاه از شرلوک هلمز, نویسنده: کیانوش رحمانی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:04

صفحه بندی